| ..::درد دلهای من و تو::.. خونه ی جدیدمه..حضور بعضی آدمای ناپاک باعث شد کوچ کنم یه جای دیگه..با اینکه خیلی دوستش داشتم...امیدوارم اینجام مث خونه ی قبلیم باشه اما با آرامش بیشتر...
|
|
|
بعد از عمری اومدم بنویسم....از چی؟؟از مرگ پسرداییم...پسرداییه جووونم...همش 29 سالش بود...پارسال عروسیش رفتیم و امسال عزاش...خیلی سخت بود.... وحشتناک بود...یه شوک بزرگ بود برا هممون.... هنوز 2تا از امتحانام مونده بود که اینجوری شد...امتحان اول رو که نخوندم اصن...پیش نیاز 2تا از درسام بود که اونارم همین ترم برداشته بودم...باهم میشد 12واحد...رفتم سرجلسه استاد اومد بلندم کرد.....حذفم کرده بود!بخاطر 1جلسه اضافه غیبت...خودمُ کشتم....ولی به حرفم گوش نکرد.... دومی رو هم گند زدم به معنای واقعی...روز قبلش تازه رسیده بودم برم سومه پسرداییم اصفهان و تمام درسمُ تو ماشین خوندم...ولی چون مفهومی داده بود و مخم هنگ اون گریه ها و جیغا و ناله ها بود....نتونستم خوب بدم...دعا کنید فقط پاس شم.... انقد اون چند روز گریه کردم و سردرد داشتم که دیگه چشمام باز نمیشد.... الان دربه در دنبال 1دکتر میگردم که برا اون روز امتحانم گواهی بنویسه که نتونستم مثلا برم دانشگاه تا صفر برام رد نکنن و اون 2تا درسمم حذف نکنن که بدبخت میشم....خدایا کمکم کن!!!بچه ها برام دعا کنید...خیلی داغونم.... بچه ها دلم برا همتون تنگ شده...میخونمتون ولی وقت کامنتینگ نداشتم...پری ادیسه ی عزیزم ممنون از دعوتت تازه همین الان دیدمش!!! سارا جونیم منتظرم کنکورتُ بدی و بریم بگردیما!!!!هنوز قرار تنگه واشیمون هستا!!!!در نری ازش... ××برام خیلی دعا کنید بچه ها...روزای پر استرسی رو دارم...دوستتون دارم! نمیدونم این چیه که این روزا اومده سراغ همه؟؟؟مث یه اپیدمی می مونه!آدمُ حالی به حالی میکنه...نه حالِ خوبا!!!نه!حالِ بد! اصن نمیتونم بببینم عزیزام تو ناراحتی ان و دارن غصه میخورن...این حس سراغ منم اومده...خودم که از همه بدترم...فقط منتظرم این هفته امتحانمُ بدم و بزنم به یه کوهی،دشتی،دریایی...یه جایی که واقعا روحیمُ عوض کنه.احسانه ی عزززیزم،مهربونم جبران میکنم.ببخش منو که نتونستم امروز بیام پیشت.خیر سرم میخواستم درس بخونم...انقد ذهنم آشفته و بهم ریختس که مُخم واسه درس اونم به این سختی نمیکشه!!!نمیدونم چرا به درس که میرسه فکر هرچیزی میاد به ذهنم...از اون چیزا که تاحالا تو عمرم 1بارم بهشون فک نکردم!:) مثلا امروزداشتم درس میخوندم یه دفعه فکرِ چند سالِ پیش اومد تو ذهنم...برگشتم عقب... 1سال...5سال...10سال...نه!خیلی قبل تر...شاید حدود12،13 سالِ پیش...اون موقه که بچه بودم همیشه دوست داشتم دکتر بشم...عاشقِ دکترا بودم.یه زمان با خودم گفتم نه!دکتری شغلِ سختیه.میخوام معلم شم...ولی همون موقه باز نظرم عوض شد...روحیم اصن به معلمی و کَل کَل با بچه ها نمیخورد.گفتم نه!همون دکتری... وقتی راهنمایی بودم گفتم میخوام دندونپزشک شم.البته اینو تا چند سال پیش که پروندمُ ندیده بودم نمیدونستما!!!!ولی وقتی تو دبیرستان پروندمُ از مدرسه گرفتم دیدم یه پوشه ی شخصی هست که معلمِ پرورشی ازمون سوالای شخصی پرسیده بود و اونجا جوابارو خودمون نوشته بودیم...نوشته بود دوست داری در آینده چیکاره شی؟؟؟منم نوشته بودم دندونپزشک!!نمیدونم چه فکری پیشِ خودم کرده بودم؟؟؟ رسید به دبیرستان و سالِ سرنوشت سازِ کنکور!!! چند وقته پیش به این داشتم فک میکردم که چقد این کارارو دوست دارم! دیزاینر لباس و سفره عقد و دکوراسیونِ خونه و از این چیزا...(کلا با دیزاین حال میکنم!!!) مهماندارِ هواپیما! پرستار! نقاش و موسیقی دان! یعنی نمیدونم چرا با اینا حال انقد حال میکنم...کاری به موقعیتشون ندارم که خوبن یا بدن،دوست دارم تو این زمینه ها هنر داشته باشم. اولی رو که واقعا خدادای یه چیزایی سَرَم میشه.البته فقط دیزاین خونه ها!!!! خیلی چرت و پرت گفتم نه؟؟؟خودم قشنگ حس کردم.فقط واسه اینکه خالی بشم و بتونم الان برم بشینم سراغِ درسِ شیرینِ ایمونولوژی!!!نوشتم!
**یه جمله ای یه جا خوندم که خیلی قشنگ به نظرم اومد...
ما زنها انسانهای جالبی هستیم چون وقتی می گوییم تنهایم بگذار یعنی بیشتر از هر زمانِ دیگری به وجودت احتیاج دارم...
دیروز با احسانه رفتیم نمایشگاه.خوش گذشت..خیلی زیاد کتاب نگرفتم.بیشتر کتابای دانشگاهی گرفتم.نیس خیلیم میخونم؟؟؟ از انتشارات حوض نقره از اون سررسید جینگیلیا خریدم که پارسالم خریده بودم!یعنی عاشقشم بد!!!ا اونوخ یه چیزی بگم؟؟؟نخندینا! 2تاکتاب خریدم برا بچم!!!یکی برای اینکه اگه بچم دختر بود و یکی دیگه برا اینکه اگه پسر بود!!!! **خیلی هپی میزنم نه؟؟؟هنوز بابای بچه معلون نیس واسه بچه کتاب خریدم!!!واسه خودم دنیایی دارما بخدا! +اونوخ اون پُستِ لذتای من بود؟؟خُب؟؟؟امروز داشتم به این فک میکردم که چندتا از اون چیزایی که واقها بهم حال اساسی می ده رو ننوشتم!!!پس الان ذکر میکنم! اینایی که میگم مخصوص این فصله!!اواخر بهار و اوایل تابستون... وااااااااای!!!عاچق اینم تو گرمای تابستون زیر بادِ کولر هر جمعه به جای یه غذای گرم آبدوغ خیار بخورم!!آخ حال میده!!! مث دیشب که هوسِ نون پنیر خیار گوجه کرده بودم جای شام 1لقمه ی گنده ی نون پنیر خیار گوجه درست کنم و دورِ خونه هی راه برم و یه گاز بهش بزنم!!! عاشقِ اینم تو تابستون مامانم از اون برگِ دلمه ها درست کنه و بریم پشتِ بوممون دورِ همی بخوریم و کلی بخندیم و تو هوای آزاد لذت ببریم!!!!! **فک کنم تموم شد دیگه!یعنی من این ٣تارو باهیچی عوض نمیکنما...از بس بهم لذت میده!اگه نمیگفتم تو اینجام میموند!اینجا بابا!!!! +هانی جون قبلا فقط کامنت دونیت برام باز نمیشد حالا صفحت دیگه باز نمیشه!!! احساسی که به تو دارم یه حسِ فوق العادس... من عاشق کسی شدم که خیلی صاف و سادس... احساسی که به تو دارم یه حسِ عاشقانس... این حس دوست داشتنِ تو همیشه صادقانس...
**این روزا حس خیلی خوبی دارم...خیلیییییییییییییی عالی... +فقط ١حس اذیتم میکنه!اونم یه عالمه درسای نخونده و سختِ این ترمه!!!به طرز وحشتناکی ازشون میترسم.... وقتی پستِ بچه هارو می خونی یه چیزی قلقلکت می ده که توأم بنویسی...از لذتای کوچیک اما همیشگیِ زندگیت... لذتای کوچیک زندگیِ من ایناس... 1.عاشق اینم که برم مرکز خریدُ هی فرت و فرت ویترینارو نگاه کنم و از دیدن چیزای قشنگ لذت ببرم حتی اگه نخرمشون! 2.عاشق حمام رفتنم!یعنی هروقت حوصله نداشته باشم،هروقتم حوصله داشته باشم واسه شادیِ مضاعف یه سری میرم حمام!!!!انقد حالمو جا میاره که نگو! 3.تازه 1چیزی دیگم هس تو اول پاییز پرتقال و نارنگی سبزا هس؟؟؟خب؟؟؟انقد حال میده ببری حمام بخوری!!!باور کن جدی میگم امتحان کن!خوشت میاد!!! 4.خیلی کتاب دوست دارم...یعنی این خیلی که میگم واقعا خیلیه ها!!!!!!عاشق اینم برم شهر کتاب،کتاب ببینم و بخرم! 5.از مهمونی دادن و مهمونی رفتن بسی لذت میبرم!!! 6.وقتایی که سرکلاس باکتری و میکروب با سپیده و صنم میشینیم اسم فامیل و 1نقطه 2نقطه بازی میکنیم انقد حال میده که!!!!!! 7.عاشق آفتابم!یعنی انقد لذت میبرم هرجاآفتابه یه چی پهن کنم زیرم بخوابم تو آفتاب...حالا میخواد زمستون باشه یا تابستون! 8.آشپزی کنم و چیزای جدید درست کنم و از خوردنشون لذت ببرم. 9.واااااااای!یعنی من عاشق موتور سواریما...اگه به دخترا تو ایران گواهینامه موتور می دادن من قبل از ماشین اونُ میگرفتم! 10.اینکه با بچه ها مخصوصا احسانه و شادی دور هم باشیم و واسه خودمون الکی خوش بازی در بیاریم و هی شادووون بشیم.مث همین پنج شنبه ای که گذشت... 11.اینکه تا 1کلاس کنسل میشه میریم واسه خودمون می گردیم و کلی لذت میبریم... 12.هی هراز گاهی که میبینم جای چندتا از کتابام عوض شده کلِ کتابخونمو میریزم بیرون و دوباره از بزرگ به کوچیک میچینمشون!اونوخ تک تک برشون میدارم و یه نگاه به صفحه های هایلایت شدشون میندازم! 13.اینکه وقتایی که حالم خوب نیس یه هندزفری بذارم تو گوشم و بشینم رو نیمکت یه پارک هی به آدما نگاه کنم و از شادیشون لذت ببرم. 14.از دانشگاه رفتن خیلی لذت میبرم... 15.انقده حال میکنم همش گوشیمو میذارم رو سایلنت که صداشُ نشنوم بعد که برش می دارم ببینم یه عالمه sms اومده!!!(به این میگن خود درگیری نه؟؟؟) 16.هر چند وقت یه بار برا مرضیه نامه بنویسم و براش دردِدل کنم و منتظر باشم تا1ماه بعدش جواب نامم بیاد... 17.از کادو خریدن خیلیییییییییییییی لذت میبرم!اونم بدون مناسبت!!! 18.دفتر یادگاریامو باز کنم و بشینم همش نگاش کنم و یادِ روزای قشنگی که گذشت کنم. 19.شبا پردده ی اتاقمو یکم کنار بزنم تا نورِ ماه بیافته رو تختم و روشنش کنه و هی آسمونُ نگاه کنم و هی با خدا حرف بزنم... 20.انقده دوس دارم بشینم مایا و ماریچی رو ببینم...تازشم ستایشم خیللللی میدوستم! بسه دیگه خسته شدم!فعلا واسه الان بسه!!! بعدنشم که یسری لذتای دیگه هس ولی چون اینجا بچه مچه هس نمیگم که چشم و گوششون وا نشه! نشستم تو ایستگاه انقلاب...خیلی عصبانی و ناراحتم...یه آقایی میاد کنارم میشینه و بعد از چند دقیقه میگه:میشه یه چیزی بگم؟؟؟ میگم بفرمیووو!!!! یدفعه میبینم عین نوار ضبط شده شروع می کنه بیوگرافیشُ برام میگه!!مث اینکه هفته ها داشته حفظش می کرده! "من 26 سالمه،فوق لیسانس مکانیک از دانشگاه....،دارم برا دکترا میخونم و ..........." میگم خب؟؟؟ میگه شمام دانشجویی؟ میگم بله!چطور؟؟؟ میگه قصد ازدواج ندارین؟!؟!؟!؟ وااااااااااااااااااای!خدا!یعنی این آدما داغوننا!!!!خواستم بگم من به گور خودم خندیدم که الان بخوام قصد ازدواج داشته باشم! خیلی عصبانی میگم نخیر! پررو پررو تو چشم من نگاه میکنه میگه خب بالاخره که چی؟؟؟؟؟ میگم آقا شما پاشو برو که دیر نرسی به مقصدت!خدام روزیتُ جای دیگه حواله کنه!!!به اینکارا کار نداشته باش! میگه ببخشید قصد مزاحمت نداشتم یه لحظه که چشمم بهتون افتاد دیدم چقد نازید!!!!!! یعنی عین سگگگ!!!داشت دروغ میگفتا!!!از ضعف رنگم پریده بود و چهره ی بسی داغون!!!!موندم تو چیم نازی دیده بود این خر!! تو دل خودم میگم بلند شو برو که الان تو مود سگی ام!!یه دفعه دیدی هار شدم پاچتُ گرفتما!!!! گفت ببخشید و پاشد رفت!!!یعنی یه چیز میگم یه چیز میشنویدا!!!تیریپ +++++!!!!موندم چه سنخیتی بین من و خودش پیدا کرد! به دقیقه نمیکشه یه پسره دیگه میاد کنارم میشینه و ازم آدرس می پرسه.بهش میگم...حالا دیگه مگه ول کنه؟؟؟ میخواد تمام ایستگاههارو از من بپرسه.میگم نمی دونم که بلکه دست از سر کچلم برداره!!! شروع میکنه ایستگاههارو از ته میگه!میگه اینجاها میره؟؟؟می گم نمی دونم آقا!می فهمید؟؟ یعنی این از اون پررررو تر میگه پس شما کجا میخواید برید؟؟؟؟ اینبار دیگه یه نگاهِ عاقل اندر سفیه بهش میندازم که یعنی پاشو برو گمشو تا لَت و پارت نکردم!!!! انقد پررررو بود که حتی وقتی هم داشت میرفت زُل زده بود داشت منو نگاه میکرد!یعنی انقد دلم میخواست همون جا بزنم تو دهنش کف و خون قاطی کنه احمق!!!! + 2 روزه هرچی آدمِ داغون و روانیه به تورم می خوره!!موندم خدا بیکار بود اینارو آفرید؟؟؟ **این روزا خیلی خسته ام.از دانشگاه که میام عین جسد میافتم با اینکه اصن کار خاصی انجام نمیدم.شما چیزی که به آدم انرژی بده میشناسین؟؟؟؟
امروز چه روز قشنگی بود.احسانه و شادی خونمون بودند و کلی براشون کدبانو گری کرده بودم!!!!! **خداجون بابت محبتی که پریروز بهم کردی دنیا دنیا ازت ممنونم!!!هرچقد بگم ماهی کم گفتم بخدا!!!!!!یعنی عاشقتم... **احسانه ی عزیزم بابت شادی ای که امروز بهم دادی ازت ممنونم قربونت برم تو یه دونه ای!دُر دونه ای بخدا!!!! *راستی احسانه حالا با این شرایط منو به غلامی قبول می کنی؟؟؟ +یه چیزی اضافه کنم!!!یعنی نوشتن خودم تو حلقِ خودم!!!!بابت اشتباهاتِ پست قبلی عذر میخوام!!حسِ درست کردنش نبود بخدا!!!! بالاخره این تعطیلات مزخرف تموم شد!اه اه!چقد مسخره و حوصله سر بربود.من که فقط خدا خدا میکردم تموم شه!تموم شد و روزای قشنگ دانشگاه شروع شد!!!یعنی من چه حالی میکنم با دانشگاه رفتن!اصن صبح که میخوام برما انقد انرژی دارم که نگو!!!عید امسال ناراحتی زیادی کشیدم.غصه زیاد خوردم،حرص زیاد خوردم...از خدا میخوام نذاره دیگه انقد غم تو وجودم باشه. از رفتار خیلیا به دل گرفتم و چاله ی دوستیمُ باشون کندم!!!هرچی واسشون دوستی کردم،هرچی براشون دوستی کردم بسه!...دیگه اینجور آدمارو نمیخوام!مایه ی عذاب نمیخوام!همین چندتا دوستی که دوستای صمیمیم هستن واسم دنیا دنیا می ارزن!حتی اگه 1دونه باشن...از آدمایی که فقط خودشونُ می خوان و چیزی از دوستی نمی فهمن متنفرم!!! 1چیز خوبی داره تو زندگیم اتفاق می افته که از بابتش بی نهایت خوشحالم!!!!!!!!!رابطم با خدا داره مث 2سال پیش می شه...همون روزایی که باخوندن کتابش،با حس نزدیکی بهش نهایت آرامش دنیا بهم رو میاورد!این بزرگترین نعمت و عیدی سال 90مه!!!که از میلیونها عیدی بیشتر برام ارزش داره...خداچون الهی قربونت برم!نمی دونی چقد بهم حال دادی!!!!!!ایول انگار روحم تازه شده!دلم میخواد برم جیحون...یه عالمه از اون کتاب جیبیای خوشگل بخرم که کتابخونم دوباره پرشه از کتابای نخونده!!!!!یعنی عاشق کتاب جیبی اما!!به طرز دیوانه واری!!! واما یه جمله تحت عنوان نیمچه نکته از یکی از همون کتاب جیبی هام!!! . . . باید هرجا که عشق را می یابیم،آن را برگیریم،حتی اگر مفهومش ساعت ها،روزها و هفته ها ناامیدی و غم باشد.(پائولو کوئلیو) امروز ٧امه ولی انقد ذهنم مشغول بود که فکرکردم ۶امه!!! حالا واسه ۶ام مینویسم!همون روزی که همه چی رو عوض کرد..همون روزی که حداقل معنی دوست داشتن واقعی رو چشیدم!!!این روز برام مقدسه و روز دوست داشتن نام گذاری شده!!! روز عشق من الانه! +این روزٌ به خودم و کسی که فکر می کنم دوستش دارم تبریک می گم... سال جدید...سال1390داره میاد بازم 365 روز گذشت...تو سالی که گذشت،چیز خیلی جدیدی برام اتفاق نیافتاد جز تولد یه فرشته کوچولوی دیگه.امیدوارم امسال مث سال پیش نباشه.سال بدی نبود ولی واسه من یکی خیلی کسل کننده بود.عشقِ کمی تو این سال حس کردم.از خدا میخوام امسالُ یه سال فراموش نشدنی برام رقم بزنه...امیدوارم موفقیتهای زیادی نصیبم بشه...امیدوارم لب همه خندون و دلشون پر از شادی باشه...قلب همه از عشق پرباشه...برنامه های زیادی برا عید دارم اگه همه کاسه کوزه هام به هم نریزه یکم بیشتر می خوام به خودم برسم.با دوستام باشم و خوش بگذرونم.می خوام شاد باشم...شاید دارم زندگی جدیدی رو شروع می کنم.دارم برا لحظه ی تحویل سال ثانیه شماری می کنم.عاشق این لحظه ام!تو این لحظه همه دلاشون شاده...کمتر به غصه ها فک می کنن.و این یعنی زیباترین چیزی که تو دنیا وجود داره...کاش برسه روزی که همه ی لحظه ها اینجوری باشه...از همین الان سال جدید رو به همه مخصوصا دوستای عزیزم تبریک می گم...امیدوارم سال خوب و پر از شادی و عشقی داشته باشین... می خوام برا تک تک دوستانی که تو دنیای مجازی و واقعی دارم 1آرزوی کوچیک بکنم... آرزو میکنم تو سال جدید... رهای عزیزم باعشق به کارش و زندگیش روز به روز موفقیتش بیشتر بشه و به آرزوهای قلبیش برسه. هانیه ی فنچولم همیشه لبخند قشنگش روی لباش باشه و تو کارش موفقیت چشمگیری داشته باشه. پری یادگار عزیزم دیگه فکر گذشته رو نکنه و زندگی جدیدش بی نهایت شادی و لذت براش داشته باشه. پری ادیسه ی مهربونم امسال سالی پراز معجزه داشته باشه و یه زندگی فوق العاده داشته باشه و امسال رنگ غصه رو نبینه!اصن یادش بره ناراحتی و غصه چی بود؟!؟!!! هاله ی عزیزم همه مشکلاتش حل شه و دلش همیشه شاد باشه. شادی عزیزم تو کارش به اوج موفقیت و شهرت برسه و هررشته ای که انتخاب می کنه توش موفق بشه. احسانه ی عزیزتر از جونم کاری که لیاقتش رو داره رو پیدا کنه و حرفه ای شه و همیشه شاد و آزاد باشه. مرضیه ی مهربون و عزیزم امتحان علوم پایه شو قبول شه و تو درسش و زندگیش به نهایت عشق و لذت برسه!!! پری عزیز امسالم مث همه سالایی که گذشت عشقش به همسرش بیشتر بشه و خوشبختتر از همیشه کنار هم زندگی کنند هانی عزیز هم کنار مادرمهربونش بهترین لحظه هارو داشته باشن و همیشه لبشون از خنده پرباشه... سارای برفی عزیزم هم بهترین تصمیم رو بگیره در مورد درس و زندگیش و ازش لذت ببره! و اما داداش مهربون و ماهم...تو کار و درسش به اوج موفقیت برسه و خدا امسال به همه آرزوهای قلبیش برسوندش... **بچه ها من آرزوی قلبی هیچکدومتون رو نمی دونم ولی از همین جا ازخدا می خوام امسال به همش برسید!!!! ببخشید اگه آرزوهام همه مث هم بود!!! اینم عیدی من به همه کسایی که دوسشون دارم.اونایی که از قلم افتادن دلخور نشن ازم،بدونن که همشون رو دوست دارم ولی چون می دونم اینجارو نمی خونن آرزوشونُ تو دلم کردم...
گاهی وقتا یه سکوت،مث یه عشق،یه حس دوست داشتنیه گاهی وقتاس که نگاه بیشتر از هزارتا حرف گفتنیه . . . کارمن همیشه از تو گفتنه دل من محکوم به شکستنه... اولین قرار وبلاگی در آخر سال... پنجشنبه ساعت 2 میدون انقلاب جلوی سینما بهمن... تازه از خرید اومده بودم و سریع رفتم یه دوش گرفتم و حاضر شدم.نمیدونم چرا انقد استرس داشتم...حس اینو داشتم که می خوام برم سر قراربا یه پسر!!! وقتی دیدم یه خانوم شیک و باجذبه اومده جلوم وایساده فک می کردم پریسا یادگار باشه!بهش لبخند زدم،ولی باجذبه تر از این حرفا بود وقتی دیدم داره زنگ میزنه و بعدش صدای گوشیم...بله!فهمیدم هانی جون خودمه!اصلا فک نمیکردم این شکلی باشه...خیلی ناز و بامزه بود وشیطونی خاصی تو چهرش بود... باهم رفتیم پیش بچه ها،تو همون مغازه کثیفه که خودم هروقت از بغلش رد می شدم می دیدم کسی توش نشسته می گفتم وااای!چه جوری دلشون میاد اینجا چیزی بخورن؟!؟!وقتی رسیدیم بچه ها همه بلند شدن و اول از همه از چشمای پری ادیسه شناختمش...خیلی مهربونتر از اونی که حتی فکرشو می کردم بود...نازو دوست داشتنی... بعدش نوبت پری یادگار بود...منتظر بودم با موهای فرفری ببیمش!!ولی موهاشو صاف کرده بود واسه همین نشناختمش والاّ من باهوش تر از این حرفا استم!!!!!!!!! وقتی رفتم پیش رها...واااااای خدا.خیلی ماه بود...عین مامانا!موج + به معنای واقعی!!! بااینکه چندباری بیشتر وبلاگ سارا رو نخونده بودم ولی از خودش خیلیییی خوشم اومد...قیافش ناز بود،ملوس و مهربون...حس می کردم قبلا دیدمش...مطمئنم خیلی دوستای خوبی می تونیم برا هم باشیم. فیروزه!اصلا اونجوری نبود که تصور می کردم.خیلی خانوم و با وقار بود...حس می کردم 1چهره ی شیطون داشته باشه ولی اصلا اینطور نبود! الهام عزیز هم که تاحالا باشون آشنایی نداشتم خیلی آروم و شیرین بود... خیلی خوشحال شدم که بچه هارو دیدم...یکی از اون یکی ماهتر و نازتر بودن...خیلی بد شد که مجبور بودم زود برم...دوست داشتم هانی و هاله ی عزیز هم ببینم ولی قسمت نشد.ایشاا.. دفعه ی بعدی! +هانی جون،من به خودت از 20،10 میدم!!!ولی به اخلاق این آقا اعصاب تعطیله 2هم نمی دم!!!!واسه همین به غذاشم 3 می دم..اون1 نمی دونم از کجا اومد؟؟؟ +بچه ها بازم میگم انصافا این فلافلی رو که من می گم هیچی به پاش نمیرسه!!!یه روز هم بیاین بریم اونجا!تازه دیگه تو خودش هروکر راه نمیندازیم که مث این آقاهه محدودمون کنه!!!!میریم پارک دانشجو رو آباد می کنیم!!! +بچه ها 1تز!یه سفر 2روزه ی شمال تو اردیبهشت هست که بروبچ دانشگامون ترتیب دادن ولی از اونجایی که من باشون اصن حال نمیکنم پیشنهاد میکنم شمام بیاین باهم بریم...میاین؟؟با اونا میریم ولی خودمونیم...نظرتون چیه؟؟ +تازشم 1چیزی دیگه!واقعا فک می کنید من مظلومم؟؟؟نه بابا!اولشه...خدا خدا کنید زیاد باتون خودمونی نشم والا از سروکولتون بالا می رم!!!!!!
اگه یه تابلو تو آسمون بو که همه می دیدنش روش چی می نوشتی؟!؟!؟ . . . . . من خودم اول از همه می نوشتم بیاییم به همدیگه عشق بورزیم...دلامون رو از هرچی کینه س پاک کنیم تا زندگیمون قشنگ تر شه...با عشق بیشتر مشکلات حله بخدا! بعدشم اینکه یکی به خدا بگه من آشتیم، آشتیه آشتی!!!! **دیروز اومدم گوشیمو که برداشتم دیدم پُکیده!!!!!!
دقت کردی بعضی جاها واسه آدم تداعی کننده ی خاطراته . آدم از دیدنشون لذت میبره؟؟؟بعضی مزه هام اینجوریه.انقد خوبه که مزش همیشه زیر دندونته و گاهی وقتا دلت هوس میکنه...فرقی نمیکنه کجابوده...به قول هانیه کثیف یا تمیز،بالا یا پایین...واسه من این مزه ها فراموش نشدنیه!
دیگه فک کنم تموم شد! وای چقد خوراکی....دلم همشو خواست...اسم جاهاشو گفتم که خواستین برین امتحان کنید...به یاد من! دلم گرفته...تو این روزا که همه دارن همه جارو خونه تکونی می کنن از جمله دلاشون رو من غم تمام وجودمو گرفته و غبار سرتاسر دلم ُ پوشونده...نمیدونم از کی و چی؟؟؟نمی دونم چرا انقد بهانه گیر شدم؟دلم چی می خواد؟؟اصلا دلم نمی خواد همیشه در حال ناله و گله و شکایت باشم ولی بخدا خسته شدم از بس خودمو شاد نشون دادم در حالی که دلم از غصه پر بود.خسته شدم بسکه هیشکی حرف دلمو نفهمید و ازم توقع داشت بفهممش،خسته شدم از بس جلو اینو اون نشون دادم که خوبم در حالی که داشتم از تو خودمو می خوردمُ دق می کردم،جوری شده که بچه ها تو دانشگاه بهم می گن تو تاحالا ناراحتم شدی؟؟؟اصلا می دونی گریه چیه؟؟؟دلم از نزدیکام گرفته چه برسه کسایی که دیگه توقعیم نمی شه ازشون داشت...2،3روزه فقط بغض می کنم،تاحالا شده حالت بد باشه و نفهمی ریشش کجاس؟؟؟من الان دقیقا تو همچین شرایطیم...دلم می خواد فقط تو بغل یه نفر گریه کنم و دلداریم بده...اشکایی که امونمُ بریده،دیگه طاقتم تموم شده...فردا آبجیم نی نیش به دنیا میاد،خیلی دوستش دارم کاش می فهمید چقد برام مهمه و با این رفتاراش چقد عذابم می ده...بخاطر مسخره ترین چیز ممکن که هیچ ربطی هم به من نداشت با هم بحثمون شد و حالا نزدیک 2ماهی می شه که رابطمون فقط در حد سلام علیکه!!!باورم نمی شه انقد بهش وابسته باشم که سرسنگینی اون و رفتار متقابل من انقد بخواد عذابم بده...چندین بار حتی شده شبا خواب می بینم انقد باهم خوبیم که یدفعه از خواب میپرم میبینم نه!همه چی خواب بوده...خلم نه؟؟؟که حتی این چیزای کوچیک هم زجرم می ده...خیلی می خوام خودمو بی تفاوت نشون بدم ولی می دونم که دارم تظاهر الکی می کنم و از تو دارم دیوونه می شم...خدا هم که انگار اصلا نمی شنوه!نمی بینه!می بینه ها دلش نمی خواد جواب بده!!!لج کرده...این رسمش نیس.من زیادی دارم اذیت می شم...مامان هم داره می ره خونه آبجیم تا چند وقتی اونجا باشه واقعا این دیگه غیر قابل تحمله!!!دلم براش لک می زنه...بدون اون دیونه می شم.انگار یه چیزی گم کردم..خدایاااااااااااااا...می شنوی؟؟؟حالم بده.دارم دیوونه میشم توروخدابفهم!!!!!!!!! + بسه دیگه...غر زدن بسه!خودم چندشم شد! +مهرسای عزیزم ورودت به این دنیارو تبریگ می گم...آرزومه این دنیا ناملایمتیاشُ بهت نشون نده!خوب من،نیومده عاشقتم!!!همونقد که عاشق آرشم و با دیدنش تمام غصه هام یادم می ره... +امیدوارم آبجیم با خیال راحت و بدون هیچ دردی نی نیش رو به دنیا بیاره و اذیت نشه...خدایا اگه قراره دردی بکشه دردش رو بده به من تا اون راحت باشه... ........................... چندوقتیه اصلا حوصله ندارم،همه چی دست به دست هم داده تا حال منو جابیارن!!!دلم ١مسافرت می خواد،یه جایی که آرومم کنه...کویری،دریایی،جنگلی...ولی متأسفانه الان شرایطش نیس!!!ای خدا!!!!!!!!!!!دیگه دارم کم کم ازت دلخور می شما...چرا همیشه همه چی باید برای ١نفر باشه و بعضیا تو حسرت ١لحظه خوشی باشن؟؟؟کفر نمی گم ولی بخدا خودتم خوب می دونی که تو خیلی چیزا عادل نیستی!!!مگه نه؟؟؟ +امروز عروسی دعوت دارم نمی دونم برم،نرم؟؟؟چیکار کنم؟؟؟ +جوا ب۴،۵تا از درسام اومده.خداروشکر هیشکدومُ نیافتادم از جمله تنظیم!!!! +بچه ها برام خیلی دعا کنید... وقتی خدا مشکلتُ حل می کنه به تواناییش ایمان داری،وقتی خدا مشکلتُ حل نمی کنه به تواناییت ایمان دارد... آن که عیب دگران نزد تو آورد و شمرد بی گمان عیب تو نزد دگران خواهد برد
+عشق نه دادنی است نه گرفتنی،عشق شریک شدنی است... الان میدونید چند روز بود که این پستُ نوشته بودم و هر بار اینترنت میترکید!!!و نمیشد بفرستمش؟!؟!؟!؟ بالاخره رکورد شکست و موفق شدم!!!! +هانیه جونم دلم برات خیلی تنگ شده زودازمسافرت برگرد دیگه!!! |
|